تبلیغات
شهر قرآنی

شهر قرآنی
تدبر در قرآن
ذكر امروز
همراه با كلام وحی

براى آموختن و یادگیرى روخوانى قرآن باید با سه چیز آشنا شویم:

الف. حروف قرآن   ب. علائم قرآن   ج. قواعد قرآن

الف. حروف قرآن

براى آموختن هر زبانى، اوّل باید با حروف الفباى آن زبان آشنا شویم. مى دانید كه قرآن به زبان عربى است; پس براى یادگیرى روخوانى قرآن، اوّل باید با حروف الفباى عربى آشنا گردیم.

1. تعداد حروف

حروف الفباى عربى همان حروف الفباى فارسى است، با این تفاوت كه چهار حرف (پ، چ، ژ، گ)(1) در زبان عربى وجود ندارند. پس زبان عربى داراى بیست و هشت (28) حرف است.(2)

2. شكل ها و اسم هاى حروف

شكل ها و اسم هاى حروف عربى عبارتند از:

شمارهشكل حرفاسم حرفشمارهشكل حرفاسم حرف

1- ا (ء)الف(همزه)(3)15ضضاد

2- بباء16ططاء

3-  تتاء17ظظاء

4- ثثاء18ععَین

5- ججیم19غغَین

6- ححاء20ففاء

7- خخاء21ققاف

8- ددال22ك(4)كاف

9- ذذال23للام

10- رراء24ممیم

11- ززاء (زاى)25ننون

12- سسین26ههاء

13- ششین27وواو(5)

14-  صصاد28ىیاء
تـوجّه

* بعضى از حروف زبان فارسى و عربى به دو شكل بزرگ (آخر) و كوچك (غیرآخر) نوشته مى شوند. این حروف عبارتند از: (ب ، ت ، ث ، ج ، ح ، خ ، س ، ش ، ص ، ض ، ع ، غ ، ف ، ق ، ك ، ل ، م ، ن ، ه ، ى ). مثلاً حرف هاى باء، جیم، و یاء به این دو شكل نوشته مى شوند:
( ب ـ بــ )، ( ج ـ جــ )، ( ى ـ یــ ).(6) شكل این حروف در زبان فارسى و عربى یكسان است، به جز حرف تاء ( ت ) كه در زبان عربى به دو شكل ( ـة ) و ( ة ) نیز نوشته مى شود.(7)

* در زبان عربى، در آخـِر اسـم بعضى از حـرف ها «همـزه» قرار دارد. این همزه نوشته مى شود، امّا خوانده نمى شود تا خواندنِ آن حرف راحت تر باشد.(8) مثلاً حرف ( ت ) با همزه و به صورت ( تاء ) نوشته مى شود، ولى بدون همزه و به صورت ( تا ) خوانده مى شود.

پرسش :

1. زبان عربى داراى چند حرف است؟

2. كدام حروف فارسى در زبان عربى نیستند؟

3. شكل كدام حروف عربى با شكل آن ها در زبان فارسى تفاوت دارد؟
4. شكل بزرگ (آخر) و شكل كوچك (غیرآخـِر) كدام حروف یكسان است؟

5. در آخر اسم كدام حروف عربى همزه قرار دارد؟ آیا این همزه خوانده مى شود؟

تمرین :

اسم هر یك از چهارده حرف زیر را بنویسید:

ا (ء) ، ت ، ج ، ذ ، ز ، ش ، ض ، ط ، ع ، ل ، ن ، ه ، و ، ى.

3 . حروف مُقَطَّعه

از مجموع 114 سوره قرآن، 29 سوره با حروفى آغاز مى شوند كه باید جدا جدا و با اسم هاى مخصوص خودشان خوانده شوند. این حروف را «حروف مُقَطَّعه»(9) مى نامند. مثلاً در آغاز سوره بقره، عبارت (الم) آمده است كه چنین خوانده مى شود: (الف، لام، میم).

مجموع این حروف، 78 حرف است كه اگر حرف هاى تكرارى شان را كنار بگذاریم، 14 حرف باقى مى مانند. اكنون با این حروف و اسم هاشان آشنا مى شوید:(10)
1.ا=الف

2.ح=حا

3.ر=را

4.س=سین

5.ص=صاد

6.ط=طا

7.ع=عَین

8.ق=قاف

9.ك=كاف

10.ل=لام

11.م=میم

12.ن=نون

13.ه=ها

14.ى=یا

همان گونه كه مى بینید حروفى كه آخرشان همزه ( ء ) است،بدون همزه خوانده مى شوند، مثلاً ( طه ) به این صورت خوانده مى شود:( طا ـ ها ).

همه عبارت هاى داراى حروف مقطّعه ـ بدونِ آوردنِ عبارت هاى تكرارى ـ به صورت یك حرفى، دوحرفى، سه حرفى، چهارحرفى، و پنج حرفى عبارتند از:

شماره نام سوره حروف مقطّعه طرزخواندن حروف مقطّعه

1سوره صادص =صآد

2سوره قافق =قآف

3سوره قلمن =نون

4سوره هاى فُصِّلَت ـ دُخان

مؤمن ـ زُخرُف ـ جاثِیَه ـ

اَحقافحم =حا ـ میم

5سوره نَملطس =طا ـ سین

6سوره یاسینیس =یا ـ سین

7سوره طاهاطه =طا ـ ها

8سوره هاى یونُس ـ هود ـ

یوسُف ـ ابراهیم ـ حِجرالر =الف ـ لآم ـ را

9سوره هاى بَقَره ـ روم ـ

آلِ عِمران ـ عَنكَبوت ـ

لُقمان ـ سَجدهالم =الف ـ لآم ـ میم

10سوره هاى شُعَراء ـ قَصَصطسم=طا ـ سین ـ میم

11سوره رَعدالمر =الف ـ لآم ـ میم ـ را

12سوره اَعرافالمص =الف ـ لآم ـ میم ـ صآد

13سوره شورىحم عسق =حا ـ میم ـ عَین ـ

سین ـ قآف

14سوره مَریَمكهیعص =كآف ـ ها ـ یا ـ عَین ـ صآد

تذكّر

* بالاى برخى از حروف مقطّعه، علامت مَدّ (ــــــ) وجود دارد.(11) به هنگامِ تلفّظ، باید این حروف را به صورتِ كشیده بخوانیم.

* اسم برخى از حروف زبان عربى با زبان فارسى تفاوت دارد. براى نشان دادن این تفاوت، در قرآن هایى كه به شیوه فارسى علامت گذارى شده اند، علامتى به شكل الف كوتاه ( ا ) روى برخى از حروف مقطّعه گذاشته مى شود تا قارىِ(12) فارسى زبان، آن ها را صحیح و درست بخواند; مثلاً حم را به صورت (حا ـ میم) بخواند، نه به صورت (حِ ـ میم).

پرسش :

1. چند سوره قرآن با «حروف مقطّعه» آغاز مى شوند؟

2. «حروف مقطّعه» به چه حروفى گفته مى شود؟

3. مجموع «حروف مقطّعه» چند حرف است؟

4. اگر حرف هاى تكرارى را كنار بگذاریم، چند حرف از «حروف مقطّعه» باقى مى مانند؟ اسم هر یك را ذكر كنید.

5. «حروف مقطّعه»اى كه در آخرشان همزه ( ء) است، چگونه خوانده مى شوند؟

6. «حروف مقطّعه» در كدام عبارت جمع شده اند؟

7. «حروف مقطّعه» به صورت هاى چندحرفى هستند؟

8. چرا بالاى برخى از «حروف مقطّعه» علامتى به شكل الفِ كوتاه ( ا ) مى گذارند؟

تمرین:
این «حروف مقطّعه» را بخوانید:
ق ـ یس ـ الر ـ المص ـ كهیعص ـ ن ـ طس ـ الم ـ المر ـ حم ـ عسق.




طبقه بندی: آموزش كلام وحی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 02:48 ب.ظ ]

هفت آیه اى كه در این سوره وجود دارد هر كدام اشاره به مطلب مهمى است :
بسم الله سر آغازى است براى هر كار، و استمداد از ذات پاك خدا را به هنگام شروع در هر كار به ما مى آموزد .
الحمد لله رب العالمین درسى است از بازگشت همه نعمتها و تربیت همه موجودات به الله ، و توجه به این حقیقت كه همه این مواهب از ذات پاكش سرچشمه مى گیرد .
الرحمن الرحیم این نكته را بازگو مى كند كه اساس خلقت و تربیت و حاكمیت او بر پایه رحمت و رحمانیت است ، و محور اصلى نظام تربیتى جهان را همین اصل تشكیل مى دهد .
مالك یوم الدین توجهى است به معاد، و سراى پاداش اعمال ، و حاكمیت خداوند بر آن دادگاه عظیم .
ایاك نعبد و ایاك نستعین توحید در عبادت و توحید در نقطه اتكاء انسانها را بیان مى كند .

اهدنا الصراط المستقیم بیانگر نیاز و عشق بندگان به مساءله هدایت و نیز توجهى است به این حقیقت كه هدایتها همه از سوى او است !
سرانجام آخرین آیه این سوره ، ترسیم واضح و روشنى است از صراط مستقیم راه كسانى است كه مشمول نعمتهاى او شده اند، و از راه مغضوبین و گمراهان جدا است .
و از یك نظر این سوره به دو بخش تقسیم مى شود بخشى از حمد و ثناى خدا سخن مى گوید و بخشى از نیازهاى بنده .
چنانكه در عیون اخبارالرضا (علیه السلام ) در حدیثى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) مى خوانیم : خداوند متعال چنین فرموده من سوره حمد را میان خود و بنده ام تقسیم كردم نیمى از آن براى من ، و نیمى از آن براى بنده من است ، و بنده من حق دارد هر چه را مى خواهد از من بخواهد: هنگامى كه بنده مى گوید : بسم الله الرحمن الرحیم خداوند بزرگ مى فرماید بنده ام بنام من آغاز كرد، و بر من است كه كارهاى او را به آخر برسانم و در همه حال او را پر بركت كنم ، و هنگامى كه الحمد لله رب العالمین خداوند بزرگ مى گوید بنده ام مرا حمد و ستایش كرد، و دانست نعمتهائى را كه دارد از ناحیه من است ، و بلاها را نیز من از او دور كردم ، گواه باشید كه من نعمتهاى سراى آخرت را بر نعمتهاى دنیاى او مى افزایم ، و بلاهاى آن جهان را نیز از او دفع مى كنم همانگونه كه بلاهاى دنیا را دفع كردم
و هنگامى كه مى گوید الرحمن الرحیم خداوند مى گوید: بنده ام گواهى داد كه من رحمان و رحیمم ، گواه باشید بهره او را از رحمتم فراوان مى كنم ، و سهم او را از عطایم افزون مى سازم .
و هنگامى كه مى گوید مالك یوم الدین او مى فرماید: گواه باشید همانگونه كه او حاكمیت و مالكیت روز جزا را از آن من دانست ، من در روز حساب ، حسابش را آسان مى كنم ، حسناتش را مى پذیرم ، و از سیئاتش صرف نظر مى كنم .
و هنگامى كه مى گوید ایاك نعبدخداوند بزرگ مى گوید بنده ام راست مى گوید، تنها مرا پرستش مى كند، من شما را گواه مى گیرم بر این عبادت خالص ثوابى به او مى دهم كه همه كسانى كه مخالف این بودند به حال او غبطه خورند .
و هنگامى كه مى گوید ایاك نستعین خدا مى گوید: بنده ام از من یارى جسته ، و تنها به من پناه آورده گواه باشید من او را در كارهایش كمك مى كنم ، در سختیها به فریادش ‍ مى رسم ، و در روز پریشانى دستش را مى گیرم .
و هنگامى كه مى گوید اهدنا الصراط المستقیم ) تا آخر سوره ) خداوند مى گوید این خواسته بنده ام بر آورده است ، و او هر چه مى خواهد از من بخواهد كه من اجابت خواهم كرد آنچه امید دارد، به او مى بخشم و از آنچه بیم دارد ایمنش مى سازم .

منبعک کتاب تفسیر نمونه




طبقه بندی: تفسیر وحی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 02:46 ب.ظ ]

فلسفه در یك مفهوم كلّى به معنى آگاهى بر تمام جهان هستى است به مقدار توان انسانى; و به همین دلیل، تمام علوم مى تواند در این مفهوم كلّى و جامع داخل باشد; و روى همین جهت، در اعصار گذشته كه علوم محدود و معدود بود، علم فلسفه از همه آنها بحث مى كرد، و فیلسوف كسى بود كه در رشته هاى مختلف علمى آگاهى داشت.
 

در آن روزها فلسفه را به دو شاخه تقسیم مى كردند:

الف ـ امورى كه از قدرت و اختیار انسان بیرون است كه شامل تمام جهان هستى بجز افعال انسان، مى شود.

ب ـ امورى كه در اختیار انسان و تحت قدرت او قرار دارد; یعنى، افعال انسان.

بخش اوّل را حكمت نظرى مى نامیدند،و آن را به سه شاخه تقسیم مى كردند.

1 ـ فلسفه اولى یا حكمت الهى كه درباره احكام كلّى وجود و موجود و مبدأ و معاد صحبت مى كرد.

2 ـ طبیعیّات كه آن هم رشته هاى فراوانى داشت.

3 ـ ریاضیّات كه آن هم شاخه هاى متعدّدى را در بر مى گرفت.

امّا قسمتى كه مربوط به افعال انسان است، آن را حكمت عملى مى دانستند و آن نیز به سه شاخه تقسیم مى شد.

1 ـ اخلاق و افعالى كه مایه سعادت یا بدبختى انسان مى شود و همچنین ریشه هاى آن در درون نفس آدمى.

2 ـ تدبیر منزل است كه مربوط است به اداره امور خانوادگى و آنچه تحت این عنوان مى گنجد.

3 ـ سیاست و تدبیر مُدُن كه درباره روشهاى اداره جوامع بشرى سخن مى گوید.

و به این ترتیب آنها به اخلاق شكل فردى داده، آن را در برابر «تدبیر منزل» و «سیاست مُدن» قرار مى دادند.

بنابراین «علم اخلاق» شاخه اى از «فلسفه عملى» یا «حكمت عملى» است.

ولى امروز كه علوم شاخه هاى بسیار فراوانى پیدا كرده و به همین دلیل از هم جدا شده است، فلسفه و حكمت غالباً به همان معنى حكمت نظرى و آن هم شاخه اوّل آن، یعنى امور كلّى مربوط به جهان هستى، و همچنین مبدأ و معاد اطلاق مى شود. (دقّت كنید)

در این كه حكمت نظرى با ارزشتر است یا حكمت عملى، در میان فلاسفه گفتگو است، گروهى اوّلى را با ارزشتر مى دانستند و گروهى دومى را، و اگر ما از زاویه هاى مختلف نگاه كنیم حرف هر دو گروه صحیح است كه فعلا جاى بحث آن نیست.

درباره رابطه «فلسفه» و «اخلاق» باز هم به مناسبتهاى دیگر به خواست خدا سخن خواهیم گفت.

منبع: کتاب اخلاق در قرآن




طبقه بندی: اخلاق قرآنی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 02:44 ب.ظ ]

امام على علیه‏السلام از سویى در مورد اوصاف قرآن در نهج‏البلاغه مى‏فرمایند: این كتاب كتاب ناطق است؛ خودش سخن مى‏گوید؛ از سخن گفتن خسته نمى‏شود. سخن و مطلب خویش را به روشنى بیان مى‏كند و از دیگر سوى، مى‏فرمایند این قرآن، ناطق نیست؛ باید آن را به سخن درآورد و من هستم كه این قرآن را براى شما تبیین مى‏كنم. و گاه در بعضى از تعابیر آمده است كه قرآن صامت ناطق؛ قرآن ساكت است و در عین حال ناطق‏- نهج ‏البلاغه، خطبه 147. لازم به ذكر است كه تمامى آدرس‏هاى داده شده از نهج ‏البلاغه در ین كتاب بر اساس نهج ‏البلاغه فیض الاسلام مى‏باشد. و گویا. به راستى معناى این سخن چیست؟
به نظر مى‏رسد این تعبیر بیانگر دو نگاه متفاوت به این كتاب آسمانى است كه در یك نگرش قرآن كتابى مقدس، ولى خاموش در گوشه‏اى نشسته است و با كسى سخن نمى‏گوید و كسى با او ارتباطى ندارد و از نگاهى دیگر كتابى است گویا كه همه انسان‏ها را مخاطب خویش قرار داده است و آنها را به پیروى از خود فرامى خواند و به پیروان خود نوید بهروزى و سعادت مى‏دهد.
بدیهى است قرآنى كه تنها وصف آن تقدس باشد و بس، كلمات و جملات و آیاتى است منقوش بر صفحاتى از كاغذ كه مسلمان‏ها به آن احترام مى‏گذارند، آن را مى‏بوسند و آن را در بهترین جاى خانه خویش نگه مى‏دارند و گاه در مجالسى بدون توجه به حقیقت و معانیش آن را تلاوت مى‏كنند. اگر با این دید به قرآن بنگریم، قرآن كتاب صامتى است كه با صوت محسوس سخن نمى‏گوید و كسى كه چنین نگرشى به قرآن دارد هرگز سخنى از قرآن نخواهد شنید و قرآن كریم مشكلى از او حل نخواهد كرد.
بنابراین ما موظفیم به نگرش دوم روى بیاوریم؛ یعنى قرآن را كتاب زندگى بدانیم و با ایجاد روحیه تسلیم در برابر خداى متعال، خود را براى شنیدن سخنان قرآن كریم كه تمامى آنها دستورات زندگى است آماده كنیم. در این صورت است كه قرآن ناطق و گویاست؛ با انسان‏ها سخن مى‏گوید و آنها را در تمام زمینه‏ها راهنمایى مى‏كند.
علاوه بر این تفسیرى كه براى صامت بودن و ناطق بودن قرآن بیان كردیم، معنایى عمیق‏تر از این نیز براى این مطلب وجود دارد كه آن معنا مورد نظر حضرت على علیه‏السلام است و بر اساس آن معناى خاص است كه مى‏فرمایند قرآن صامت است و باید آن را به سخن درآورد و این من هستم كه قرآن را براى شما تبیین مى‏كنم. اینك به توضیح صامت بودن و ناطق بودن قرآن به معناى دوم - و در واقع به تبیین معناى حقیقى آن - مى‏پردازیم: هر چند قرآن كریم كلام خداى متعال است و حقیقت این كلام الهى و صدور و نزولش براى ما شناختنى نیست،انما از آن جا كه هدف از نزول آن هدایت انسان هاست،این كلام الهى آن قدر تنزل پیدا كرده است كه به صورت كلمات و جملات و آیات قابل خواندن و شنیدن براى بشر درآمده،ولى در عین حال چنین نیست كه مضامین همه آیات آن براى انسان‏هاى عادى قابل فهم و دسترسى باشد و خود مردم بدون تفسیر و تبیین پیامبر صلى الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم‏السلام و راسخین در علم بتوانند به مقاصد آیات نایل شوند.
به عنوان مثال،تفصیل و تبیین جزئیات احكام در قرآن نیامده است، همچنین آیاتى از قرآن كریم مجمل است و نیاز به تبیین و توضیح دارد.بنابراین قرآن از بسیارى از جهات صامت است یعنى براى انسانهاى عادى،بدون تفسیر و تبیین كسى كه با غیب ارتباط دارد و به علوم الهى آگاه است قابل استفاده نیست.

 

منبع: قرآن در آیینه نهج ‏البلاغه‏




طبقه بندی: قرآن در آیینه نهج‏ البلاغه‏،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 02:41 ب.ظ ]

آیات دوازده گانه سوره كهف (32ـ43)، سى و دومین مثل قرآنى مورد بحث را تشكیل مى دهد; خداوند متعال در این آیات مى فرماید:

وَ اضْرِبْ لَهُم مَثَلاً رَجُلَیْنِ جَعَلْنَا لاَِحَدِهِمَا جَنَّتَیْنِ مِنْ أعْناب و حَفَفْناهُما بِنَخْل وَ جَعَلْنا بَیْنَهُما زَرْعاً كِلْتَا الْجَنَّتَیْنِ ءَاتَتْ أُكُلَهَا وَ لَمْ تَظْلِم مِّنْهُ شَیْئاً وَ فَجَّرْنَا خِلَـلَهُمَا نَهَراً وَ كَانَ لَهُ ثَمَرٌ فَقَالَ لِصاحِبِه وَ هُوَ یُحَاوِرُهُ أَنَاْ أَكْثَرُ مِنكَ مَالاً وَ أَعَزُّ نَفَراً وَ دَخَلَ جَنَّتَهُ وَ هُوَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ قَالَ مَآ أَظُنُّ أَن تَبِیدَ هذِهِ أَبَداً وَ مَآ أَظُنُّ السّاعَةَ قَآئِمَةً وَ لَئِن رُّدِدْتُّ إِلَى رَبِّى لاََجِدَنَّ خَیْراً مِّنْهَا مُنْقَلَباً قَالَ لَهُ صَاحِبُهُ وَ هُوَ یُحَاوِرُهُ أَكَفَرْتَ بِالَّذِى خَلَقَكَ مِن تُرَاب ثُمَّ مِن نُّطْفَة ثُمَّ سَوّكَ رَجُلاً لَّـكِنَّاْ هُوَ اللّهُ رَبِّى وَ لاَأُشْرِكُ بِرَبِّى أَحَداً وَ لَوْ لاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَآءَ اللّهُ لاَ قُوَّةَ إلاَّ بِاللّهِ إِن تَرَنِ أَنَاْ أَقَلَّ مِنكَ مَالاً وَ وَلَداً فَعَسَى رَبِّى أَنْ یُؤْتِیَنِ خَیْراً مِّنْ جَنَّتِكَ وَ یُرْسِلَ عَلَیْهَا حُسبَاناً مِّنَ السَّمَآءِ فَتُصْبِحَ صَعِیداً زَلَقاً أَوْ یُصْبِحَ مَآؤُهَا غَوْراً فَلَن تَسْتَطِیعَ لَهُ طَلَباً وَ أُحِیطَ بِثَمَرِهِ فَأَصْبَحَ
 

یُقَلِّبُ كَفَّیْهِ عَلَى مَآ أَنْفَقَ فِیهَا وَ هِىَ خَاوِیَةٌ عَلى عُرُوشِهَا وَ یَقُولُ یا لَیْتَنِى لَمْ أُشْرِكْ بِرَبِّى أَحَدَاً وَ لَمْ تَكُن لَّهُ فِئَةٌ یَنْصُرُونَهُ مِن دُونِ اللّهِ وَ مَا كَانَ مُنْتَصِراً هُنَالِكَ الْوَلایَةُ لِلّهِ الْحَقِّ هُوَ خَیْرٌ ثَواباً وَ خَیْرٌ عُقْباً ;

اى پیامبر!  براى آنان مثالى بزن: آن دو مرد، كه براى یكى از آنها دو باغ از انواع انگورها قرار دادیم و گرداگرد آن دو باغ  را با درختان نخل پوشاندیم و در میانشان زراعت پربركتى قرار دادیم; هر دو باغ، میوه آورده بود،میوه هاى فراوان ، و چیزى فروگذار نكرده بود; و میان آن دو، نهر بزرگى جارى ساخته بودیم.

صاحب این باغ، درآمد فراوانى داشت; به همین جهت، به دوستش ـ در حالى كه با او گفتگو مى كرد ـ چنین گفت: «من از نظر ثروت از تو برتر و از نظر نفرات نیرومندترم!» و در حالى كه نسبت به خود ستمكار بود، در باغ خویش گام نهاد و گفت: «من گمان نمى كنم هرگز این باغ نابود شود! و باور نمى كنم قیامت برپا گردد! و اگر به سوى پروردگارم بازگردانده شوم و قیامتى در كار باشد ، جایگاهى بهتر از این جا خواهم یافت.

دوستِ با ایمانِ وى ـ در حال گفتگو با او ـ گفت: «آیا به خدایى كه تو را از خاك و سپس از نطفه آفرید و پس از آن تو را مرد كاملى قرار داد، كافر شدى؟! ولى من كسى هستم كه «اللّه» پروردگار من است و هیچ كس را شریك پروردگارم قرار نمى دهم.

چرا هنگامى كه وارد باغت شدى، نگفتى این نعمتى است كه خدا خواسته است؟! قوّت و نیرویى جز از ناحیه خدا نیست. و اگر مى بینى من از نظر مال و فرزند از تو كمترم ] مطلب مهمّى نیست 

شاید پروردگارم بهتر از باغ تو به من بدهد; و مجازات حساب شده اى از آسمان  بر باغ تو فرو فرستد، به گونه اى كه آن را به زمین بى گیاه لغزنده اى مبدّل  كند.

و یا آب آن در اعماق زمین فرو رود، آن گونه كه هرگز نتوانى آن را به دست
آورى.

 به هر حال عذاب الهى فرا رسید، و تمام میوه هاى آن نابود شد; و او به خاطر هزینه هایى كه در آن صرف كرده بود، پیوسته دست هاى خود را به هم مى مالید ـ در حالى كه تمام باغ بر داربست هایش فرو ریخته بود ـ و مى گفت: «اى كاش كسى را همتاى پروردگارم قرار نداده بودم!

و گروهى نداشت كه او را در برابر عذاب خداوند یارى دهند و از خودش نیز نمى توانست یارى گیرد.

در آنجا ثابت شد كه ولایت و قدرت از آنِ خداوندِ بر حق است. اوست كه برترین ثواب و بهترین عاقبت را براى مطیعان دارد!

دورنماى بحث

مثالى كه در این دوازده آیه ـ كه از طولانى ترین مثل هاى قرآن است ـ بیان شده، مَثَل افراد مؤمن و كافر یا مَثَل افراد مستكبر و مستضعف است كه قرآن این دو گروه را به دو نفرى تشبیه كرده است كه یكى بسیار ثروتمند و مغرور به مال و ثروت خویش و دیگرى انسانى مستضعف، ولى مؤمن و خداشناس است، كه سرانجام به سبب ناسپاسى، تمام ثروت آن مرد مغرور نابود شد و این امر موجب بیدارى او از خواب غفلت گشت. در این مَثَل نكات ظریف و لطیفى نهفته است كه بدان خواهیم پرداخت.

ارتباط آیات مثل با آیات پیشین

چرا خداوند متعال، آیات دوازده گانه مَثَل را در این سوره در ضمن آیات (32ـ44) مطرح نموده است؟ آیا ارتباطى بین این آیات، و آیات گذشته وجود دارد؟

پاسخ : اگر به آیات قبل مراجعه كنیم، درمى یابیم كه آیات مذكور به هم مرتبط هستند و به همین سبب، بیان مثل فوق در این سوره لازم به نظر رسیده است.

از این رو، خداوند در آیه 28 همین سوره مى فرماید:

وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِىِّ یُریدُونَ وَجْهَهُ وَ لاْ تَعْدُ عَیْناكَ عَنْهُمْ تُریدُ زینَةَ الْحَیَـوةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ اَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا وَ اتَّبَعَ هَوَیهُ وَ كانَ اَمْرُهُ فُرُطاً

 پیامبر ما!  با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى خوانند و تنها رضاى او را مى طلبند و هرگز به خاطر زیورهاى دنیا، چشمان خود را از آنها برمگیر! و از كسانى كه قلبشان را از یاد خود غافل ساختیم اطاعت مكن، همانها كه از هواى نفس پیروى كردند و كارهایشان افراطى است!

در شأن نزول آیه شریفه بالا آمده است كه عدّه اى از ثروتمندان مشرك عرب به خدمت پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) شرفیاب گشته، عرض كردند: «ما مایل هستیم كه جزء اصحاب و یاران شما به شمار آییم و به جرگه مسلمانان بپیوندیم و توحید و رسالت را بپذیریم; ولى در اطراف شما انسان هاى فقیر و نیازمندى وجود دارد كه براى ما ناخوشایند است در كنار آنها بنشینیم; زیرا آنها با ما تناسبى ندارند; سلمان ها، ابوذرها، صهیب ها، خبّاب ها و مانند آنان را از خود دور كن! این افرادِ پا برهنه آستین پاره را از گرد خود پراكنده ساز تا ما ثروتمندان بر گرد تو حلقه بزنیم!(1)»

بر همین اساس، آیه شریفه فوق ـ كه معیار و منطق اصلى اسلام را با خود به ارمغان آورده است ـ نازل شد و خداوند وظیفه پیامبر(صلى الله علیه وآله) را در این مسأله روشن ساخت.

شكستن ارزش هاى كاذب از اهداف انبیاست

از اهداف مهم پیامبران و اولیاى خداوند ـ مخصوصاً پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) ـ شكستن ارزش هاى كاذب بوده است; براى این كه در نظر مردم بت پرست عصر جاهلیّت، «ثروت و مال» بالاترین ارزش ها به شمار مى رفته و اكنون نیز در دنیاى ما، این ارزش كاذب حاكم است و تا زمانى كه این نوع ارزش ها بر جوامع حكومت كند،

دنیا به سامان نخواهد نشست.

آن هنگام كه حضرت رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)مبعوث گشت و از دین نوپاى اسلام خبر داد، برخى از مشركان مكّه به یكدیگر گفتند:

بیایید خبر جدیدى برایتان داریم! كودكى یتیم و بى مال و ثروت ادّعاى نبوّت و رسالت از سوى خداوند مى كند! مگر این مسأله امكان دارد! اگر قرار بود خداوند كسى را به سوى ما بفرستد، چرا از میان این همه ثروتمندان مكّه و طائف كسى را انتخاب نكرد! (وَ قالُوا لَوْ لا نُزِّلَ هذَا الْقُرْآنُ عَلى رَجُل مِنَ الْقَرْیَتَیْنِ عَظیم(2))

علّت این كه مشركان مكّه این سخن را مى گفتند، این بود كه بالاترین ارزش در نزد آنها مال و ثروت بود. هنگامى كه حضرت موسى(علیه السلام) فرعون را به دین الهى دعوت كرد، فرعون در حالى كه به وضع ظاهرى موسى(علیه السلام) مى نگریست، با خنده گفت: «مگر چوپان هم پیامبر مى شود! من با این همه ثروت و قدرت، تسلیم یك چوپان بشوم!»

آرى! قدرت و ثروت، ارزش والاى آن مردم به شمار مى رفت و پیامبران براى شكستن این ارزش هاى نادرست مبعوث شدند. قرآن مجید در آیات متعدّدى از یك سو، دنیا و ارزش هاى دنیایى، همچون مال و ثروت و فرزند را، بازیچه مى شناسد(3) و از سوى دیگر، ارزش حقیقى و واقعى را تقوا معرّفى مى كند.(4)

از این رو، خداوند در سوره زخرف آیه 33 مى فرماید:

«اگر مردم گمراه نمى گشتند، ما به كفّار آن قدر پول و ثروت مى دادیم كه سقف هاى خانه هاشان را از نقره بسازند و نردبان هاى نقره اى درست كنند، تا بدانید پول و ثروت ارزش واقعى نیست!»

در آیه 53 همین سوره نیز آمده است كه فرعون درباره نبوّت حضرت موسى(علیه السلام) به

اطرافیان و دربارى ها و مردم مصر گفت: «اگر موسى راست مى گوید چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده است!» یعنى پیامبر باید ثروتمند باشد!

پیامبران مبعوث گشتند تا این توهّمات باطل را از بین ببرند و این ارزش هاى دروغین را بشكنند; آیه شریفه مَثَل نیز براى شكستن این ارزش هاى كاذب نازل شده است.

«وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدَوةِ وَ الْعَشِىِّ یُریدُونَ وَجْهَهُ»

پیامبر ما ! تو باید با سلمان ها، ابوذرها، بلال ها، صهیب ها و مانند آنها بسازى! زیرا این گونه افراد، كسانى هستند كه صبح و شام به درگاه خداوند روى مى آورند و در مقابل خداوند به خاك مى افتند. اگرچه این افراد، پاهایشان برهنه و انسان هاى فقیر و بى چیزى هستند; ولى قلب آنها مملوّ از نور ایمان و معرفت خداوند بزرگ است.

«وَ لا تَعْدُ عَیْناكَ عَنْهُمْ تُریدُ زینَةَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ لا تُطِعْ مَنْ اَغْفَلْنا قَلْبَهُ عَنْ ذِكْرِنا.»

از این مسلمانان پاك باخته چشم بر مدار! مبادا زینت حیات دنیا، ثروت و اموال ثروتمندان، زرق و برق دنیاى آنان، تو را بفریبد! از این گونه افراد كه قلبشان از یاد ما غافل است، اطاعت و پیروى مكن!

«وَ اتَّبَعَ هَوَیهُ وَ كانَ اَمْرُهُ فُرُطاً»

این ثروتمندان تابع هوى و هوس خویش هستند و تمام كارهایشان افراط و تفریط است!

از این آیه شریفه استفاده مى شود كه اسلام از آنِ مستضعفان و زجركشیدگان است، نه ثروتمندان و خودبرتربینان!

این منطق براى برخى تعجّب آور بود; به همین جهت براى رفع این تعجّب و حیرت، خداوند براى افراد مستكبر و مستضعف مثالى زد تا مسأله براى همگان كاملاً روشن شود.

پی نوشتها:

1- 1- تفسیر نمونه، جلد 15، صفحه 414

2- سوره زخرف، آیه 31

3- این مضمون در آیات متعدّدى، از جمله آیه 32 سوره انعام، 64 سوره عنكبوت، و 36 سوره محمّد، آمده است

4- سوره حجرات، آیه 13

منبع: کتاب مثالهاى زیباى قرآن، جلد دوم

ادامه دارد................




طبقه بندی: مثل های قرآنی،
[ جمعه 15 خرداد 1394 ] [ 02:41 ب.ظ ]

تعداد کل صفحات : 14 :: ... 5 6 7 8 9 10 11 ...

دانشنامه قرآنی
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
بازدید این ماه : نفر
حمایت می كنیم